تبليغاتX
غریبه
دو خط موازی حتی اگه عاشق هم باشن به هم نمی رسن مگه اینکه یکی به خاطررسیدن به دیگری بشکنه

پروردگارا ...

چگونه می توانم روی به سوی تو بياورم وزبان به حمدوثنايت بگشايم درحالی که خودازکرده خويش آگاهم .

چگونه می توانم دوستدار توباشم درحالی که برعهد وپيمانی که باتو بسته ام وفادارنبوده ام.

چگونه می توانم طلب عفو وبخشش کنم درحالی هنوزشعله های عصيان دردرونم فروزان است.

خداوندا...

توازعلاقه ی من نسبت به خودت آگاهی ومی دانی که چقدرمشتاق رسيدن به توام ولی هروقت که تصميم

گرفتم که به سوی توبيايم گناه به سراغم آمدومرا ازتو دورساخت.هميشه آرزويم اين بوده است که حتی

برای يک روزکه شده آنچه باشم که تو می خواهی وآنچه کنم که تو می پسندی ولی افسوس اين نفس

 سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو رابه من نداده است...

پروردگارا ...

می ترسم، ازخويش وازاين سرنوشتی که درانتظارمن است می ترسم.

ازاين بيابان وشوره زاری که درپيش روی من است می ترسم.

می ترسم که مرگ به سراغم بيايد و آرزوی رسيدن به تورا ، اين باراو از من بستاند...

                         

+ نوشته شده در  ساعت 20:45  توسط نازی | 

دنیا  :

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است. زندگی یعنی این ...

  دکتر شریعتی        

     

 خداوندا ...

اگر روزي بشر گردي

ز حال ما خبر گردي

پشيمان مي شوي از قصه خلقت

از اين بودن از اين بدعت

خداوندا ...

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است ...

+ نوشته شده در  ساعت 17:48  توسط نازی | 

ساعت 3 شب بودكه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود.

پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته و شاخه گلی زیبا يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...

وقتی از مادر متولد شدم صدایی درگوشم طنین انداخت .

به او گفتم کیستی؟

گفت: غم

فکر کردم غم عروسکی است که من بعدها با او بازی خواهم کرد .

اما بعد ها فهمیدم من عروسکی هستم در دستان غم ...

+ نوشته شده در  ساعت 12:1  توسط نازی | 

ویلیام شکسپیر :

کسی رو که دوسش داری ازش بگذر اگه قسمت تو باشه که بر می گرده اکر هم بر نگشت حتما از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت ...

نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه اما می تونیم به دلمون یاد بدیم که اگه شکست لبه های تیزش دست اونی رو که شکسته نبره ...

هیچ وقت دل به کسی نبند چون این دنیا اونقدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه اما اگه دل بستی دیگه ازش جدا نشو چون این دنیا اونقدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی...

+ نوشته شده در  ساعت 11:2  توسط نازی | 

به او صليبی هديه کردم. 

گفت : اين چيست؟

گفتم : هديه ی جدايی!

 گفت : ديگر تو را دوست ندارم!!!

 گفتم : ميدانم.

گفت : پس چرا به من هديه ميدی؟!

 گفتم : اين صليب را به تو هديه دادم تا آن را بر گردنت بياوزی و نگهداری که همگان بدانند

قلب تو گورستان عشق من است

+ نوشته شده در  ساعت 12:40  توسط نازی | 

من امشب می میرم تادست کسی به من نرسد

                                    دست تو كه نرسيد دست ستاره ها هم نرسد

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:27  توسط نازی | 

زندگی موج بلندی است که نابود کند کشتی را

زندگی خواب و خیال زندگی پوچ و سراب

زندگی دشت جنون

زندگی اشک یتیمی است که سیلی خورده

زندگی غرش رعد است که اتش زده خرمن ها را

زندگی بازیچه است

زندگی غار مخوفی است پر از تاریکی

عذر می خواهم من

اشتباهی است در این گفتارم

زندگی

بی تو همین است که شرحش دادم

رندگی

با تو بسی شیرین است .

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:54  توسط نازی | 

دردادگاه عشق

قسمم قلبم بود

وكيلم دلم بود

و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان

قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد

پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ

كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم

و من گفتم به تو بگويند

                                                       دوست دارم  

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 8:22  توسط نازی | 

قايق نگاه!

               عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم

               و پارو زنان سوي توفرستادم وقتي به ساحل نگاهت رسيد

                تو جشمانت را بستي و قايقم غرق شد!

+ نوشته شده در  ساعت 7:51  توسط نازی | 
 

  • خداوندا
    بادهای نا آرامت را بر من فروفرست
    برگهای پاييزت روحم را فرو پوشانده اند
    خداوندا
    بارانهايت را بر من فرو فرست
    گردهای پاييزی ات روحم را فرو پوشانده اند
    ای خدای شادی
    که روزهای آرام آفتابيت را دوست داشتم
    که روزهای آرام آفتابيت را دوست دارم
    خدايا
    در دنيا مرا ياد تو بس
    و در عقبی مرا ديدار تو بس
    خدايا
    مرا آن ده
    که مرا آن به

                                                            ( فریدون مشیری)

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:26  توسط نازی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

(سلام من نازنین هستم
متولد14 تیر ماه 1367بچه شیراز
و دانشجوی همین شهر زیبای
بهار نارنجی عاشق اشعار حافظ
فریدون مشیری و
سخنان دکتر شریعتی ... )

نوشته های پیشین
فروردین 1386
بهمن 1385
پیوندها
.همه تنهایم گذاشتن حتی خدا
. به مجمع دل های تنها خوش امدید
.مرداب عشق
.دختر خاکستری
.ليان..دریا..عاشق خسته
.دلتنگی های یک مشت خاک
.نهایت شب
.جادوی سکوت
.عشق شکست خورده
.باران
.پنج واروووونه
.یادداشت های کامران نجف زاده
.دل خستگی های من و باران
.انجمن دانشجویان طبسی دانشگاههای یزد
.اسیر عشق مجنون شده ام
.چشمان سیاه
.سکوت
علی کلانتر
.sorena ( موسسه ترجمه و ویرایش انواع متون)
.اقاقی وگلدان کوچکش
.و خداوند عشق را افرید
.دستمال کاغذی
.عاشقانه
.bad students
.تازه کار
.دلسوخته
.شبهای تنهایی
.بی معرفتی بزرکترین گناه
.جای تو خالیست
.قاصد نور
.ضد ضد دختر ها
.خلوت گزیده
.اشکنان کامپیوتر
.حسنک وزیر
.قاصدک و حکایتی دیگر
.کفش های غمگین عشق
.فرياد بي صدا
.هر شب یک رباعی
علوم غريبه
UK Grand WINNER!!